X
تبلیغات
عارفانه ها و عاشقانه ها

+ نوشته شده در  ساعت 13:3  توسط مرتضی | 

خدایا

من دوست دارم در خیابان با کفش هایم راه بروم و به تو

فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر

کنم

                                  "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  ساعت 12:31  توسط مرتضی | 
+ نوشته شده در  ساعت 22:31  توسط مرتضی | 


Javascripts


+ نوشته شده در  ساعت 21:36  توسط مرتضی | 

 

نامه ای از طرف خدا

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من

 حرف بزني،حتي براي چند کلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني . اما متوجه شدم که خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي : سلام ؛ اما تو خيلي مشغول بودي . يک بار مجبور شدي منتظر مترو بشیني و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني . بعد ديدمت که از جا پريدي . خيال کردم یاد من افتادیو مي خواهي با من صحبت کني ؛ اما موبایلتو در آوردیو و به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي . تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني . متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني ، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني ، سرت را به سوي من خم نکردي . تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري . بعد از انجام دادن چند کار ، تلويزيون را روشن کردي . نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني ؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي شام خوردي ؛ و باز هم با من صحبت نکردي . به خودم گفتم حتما موقع خواب یه کمی با من صحبت میکنی . موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي . بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي . اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام . من صبورم ، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني . حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي . من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم . منتظر يک سر تکان دادن ، دعا ، فکر ، يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد . خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي . خوب ، من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو... به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي . آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه ، عيبي ندارد ، مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم .

+ نوشته شده در  ساعت 12:59  توسط مرتضی | 
+ نوشته شده در  ساعت 21:13  توسط مرتضی | 

+ نوشته شده در  ساعت 21:2  توسط مرتضی | 
میلاد منجی عالم بشریت مبارکباد
+ نوشته شده در  ساعت 20:0  توسط مرتضی | 
                             چه کسی میداند که تو در پیله خود تنهایی

چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟

 پيله ات را بگشا ،

تو به اندازه يک پروانه زيبايي

+ نوشته شده در  ساعت 12:49  توسط مرتضی | 
+ نوشته شده در  ساعت 12:42  توسط مرتضی | 
گفتگو انسان با خدا /// گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم گفتی: فانی قریب .: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) :. گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم گفتی: . هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) . گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! گفتی: .: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲):. گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی: .: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) :. گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟ گفتی: .: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) :. گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: .: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) :. گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: .: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) :. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ گفتی: .: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) :. گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم گفتی: .: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) :. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی: .: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) :. گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟ گفتی: .: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) :. با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
+ نوشته شده در  ساعت 19:6  توسط مرتضی | 
بهار بهانه ایست برای اغازی دوباره

زندگیتان سراسر بهاری باد

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط مرتضی | 
پاداش یک لبخند

در يکي از شهرهاي اروپايي پيرمردي زندگي مي کرد که تنها بود. هيچکس نمي دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندي ندارد. او داراي صورتي زشت و کريه المنظر بود.

شايد به خاطر همين خصوصيت هيچکس به سراغش نمي آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوري مي جستند و مردم از او کناره گيري مي کردند. قيافه ي زننده و زشت پيرمرد مانع از اين بود که کسي او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتي او را تحمل نمايد. علاوه بر اين ، زشتي صورت پيرمرد  باعث تغيير اخلاق او نيز شده بود.او که همه را گريزان از خود مي ديد دچار نوعي ناراحتي روحي شد که مي توان آن را به ماليخوليا تشبيه نمود همانطور که ديگران از او مي گريختند او هم طاقت معاشرت با ديگران را نداشت و با آنها پرخاشگري مي نمود و مردم را از خود دور مي کرد.

سالها اين وضع ادامه يافت تا اينکه يک روز همسايگان جديدي در نزديکي پيرمرد سکني گزيدند آنها خانواده ي خوشبختي بودند که دختر جوان و زيبايي داشتند.يک روز دخترک که از ماجراي پيرمرد آگاهي نداشت از کنار خانه ي او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پيرمرد هم بيرون آمد و ديدگان دخترک با وي برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه اي رخ داد پيرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف ساير مردم با ديدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جاي اينکه متنفر شده و از آنجا بگريزد به او لبخند زد.

لبخند زيباي دخترک همچون گلي بر روي زشت پيرمرد نشست.آن دو بدون اينکه کلمه اي با هم سخن بگويند به دنبال کار خويش رفتند.همين لبخند دخترک در روحيه ي پيرمرد تاثير بسزايي داشت . او هر روز انتظار ديدن او و لبخند زيبايش را مي کشيد.دخترک هر بار که پيرمرد را مي ديد ، شدت علاقه ي وي را به خويش در مي يافت و با حرکات کودکانه ي خود سعي در جلب محبت او داشت.

چند ماهي اين ماجرا ادامه داشت تا اينکه دخترک ديگر پيرمرد را نديد. يک روز پستچي نامه اي به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دريافت کرد. وصيت نامه ي پيرمرد همسايه بود که همه ي ثروتش را به دختر او بخشيده بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:10  توسط مرتضی | 
دكتر علي شريعتي: دو پاره ابر، آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند. ناگهان برقي زد و قهقهه ي ديداري. و دو نيمه سيب سقراطي ، يك سيب شد. و باريدن گرفت. و نخستين بهار، آغاز شد
+ نوشته شده در  ساعت 10:58  توسط مرتضی | 
زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم  ... 
اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ...
زندگي به من آموخت درد و رنج چيست  ... 
ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ...
زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ...
پس تا  هست زندگي بايد کرد ...
تا عشق هست  ...  عاشقي بايد کرد
تا دوستي هست  ...  دوست بايد داشت
تا دل هست  ...  بايد باخت
تا اشک هست  ...  بايد ر يخت
تا لب هست  ...  بوسه بايد زد
تا بوسه هست  ...  بايد زد 
تا معشوق هست  ...  عاشق بايد بود 
تا شب هست  ...  بيدار بايد بود 
تا هستي  ...  بايد بود  ...  
+ نوشته شده در  ساعت 10:53  توسط مرتضی | 

+ نوشته شده در  ساعت 12:52  توسط مرتضی | 
فرشته بیکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد.

ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آنها نگاه مي کند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند ، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چکار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگـــان را ديد که کاغذهـايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند .
مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد ؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر

+ نوشته شده در  ساعت 12:14  توسط مرتضی | 
 

طوفان

 

گل سرخ نگاهی به گل وحشی که در سراشیبی دره رویده بود"انداخت و گفت:

 

ای بیچاره!دلم بارات می سوزد"همیشه در وحشت از ریشه در امدنی و هنگام

 

 غروب افتاب اول از تو روبر می گرداند اما من اسوده خاطر روی زمین نشسته ام

 

.فردا صبح طوفان همه چیز را از ریشه کنده بود به غیر از گل های وحشی که در سرا

 

شیبی دره ریشه دوانده بودن!!!

+ نوشته شده در  ساعت 20:15  توسط مرتضی | 
برگ با خدا باش
 

اخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها*

تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها*

يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم*

آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم*

وقتي برگ درخت رو مي ديد داره ازغصه ميميره*

با خدا راز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره*

با دلي خرد و شکسته گفت نذارازاون جدا شم*

اي خدا کاري بکن که تا بهارهمين جا باشم*

برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت*

غافل ازاينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت*

باد اومد باخنده اي گفت آخه اين حرفها کدومه*

با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه*

يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون*

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون*

ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد*

تا که باد رفت پيش بارون، بارون هم قصه رو فهميد*

بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه*

تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه*

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد!*

به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد*

 

*برگ نيفتاد از رو شاخه آخه اين کارخدا بود*

*هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود*

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:35  توسط مرتضی | 
دکتر علی شریعتی

 


اگر تنها ترین تنهاها شوم , باز خدا هست .

او جانشین همه نداشتن هاست .

نفرین و آفرین ها بی ثمر است .

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و

از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر منی .

ای پناهگاه ابدی !

تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:29  توسط مرتضی | 
تو برای من دعا کن...

بازم امشب مث هر شب تودلت برام دعا كن

 

نم نمك سكوت بشكن زير لب خدا خدا كن

 

بازم امشب مث هر شب پر كن از صدات هوا رو

 

غروبه سكوت و بشكن تازه كن ترانه هامو

 

واسه عاشقا دعا كن كه غريب روزگارن

 

هفت آسمون اما يه ستاره هم ندارن

 

واسه عاشقت دعا كن كه تو كار دل نمونه

 

تو فقط خدا خدا كن كه خدا خودش مي دونه

 

 

تو فقط خدا خدا كن تو فقط خدا خدا كن

 

      بازم امشب مث هر شب تو براي من دعا كن

 

 

كه خدا خودش مي دونه حال و روز عاشقارو

 

بين عاشقا مي بينه غربت دلاي مارو

 

اوني كه واژه به واژه مي شنوه نگفته هاتو

 

با طلوع هر ترانه بال و پر مي ده صداتو

 

 

 

 

ترانه ی بسیار بسیار زیبای" آقای اهورا ایمان"

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:3  توسط مرتضی | 
در بيکرانه ي زندگي دو چيز افسونم مي کند:

آبي آسماني که مي بينم و ميدانم که نيست,

و خدائي که نمي بينم و مي دانم که هست.

(شريعتي)                          

+ نوشته شده در  ساعت 18:7  توسط مرتضی | 

آرزویم این است:
- آرزویم این است:
نتراود اشک در چشم سیاهت هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
مگر از عشق زیاد
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد...
 
+ نوشته شده در  ساعت 21:0  توسط مرتضی | 

+ نوشته شده در  ساعت 18:29  توسط مرتضی | 
 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

 

 نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت.


 

 ولی بسیار مشتاقم


 

 كه از خاك گلویم سوتكی سازند


 

 گلویم سوتكی باشد به دست طفلكی گستاخ و بازیگوش


 

 و او یكریز و پی در پی


 

 دم گرم خموشش را در گلویم بفشارد


 

 وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد


 

 بدین سان بشكند دائم


 

 سكوت مرگبارم را.

                                   «دکتر علی شریعتی» 

+ نوشته شده در  ساعت 18:1  توسط مرتضی | 
قطره و خدا و ...
قطره دلش دریا میخواست.خیلی وقت بود که به خداگفته بود.
هربارخدا میگفت"ازقطره تا دریا راهی است طولانی . راهی ازرنج ،عشق وصبوری . هرقطره رالیاقت دریانیست"
قطره عبور کرد و گذشت.قطره پشت سرگذاشت.قطره ایستاد و منجمدشد . قطره روان شد و راه افتاد.قطره ازدست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج وعشق وصبوری آموخت.تاروزی که خداگفت"امروز روزتوست.روز دریاشدن"
خداقطره رابه دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریاشدن را.اما...
روزی قطره به خداگفت : ازدریابزرگتر هم هست ؟
خداگفت :  اری هست.
قطره گفت : پس من آن را میخواهم . بزرگترین را .بینهایت را .
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت وگفت : اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود . دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه عشقش راتوی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی ازچشم عاشق چکید ،خداگفت"حالا توبینهایتی،
+ نوشته شده در  ساعت 18:45  توسط مرتضی | 

زيباترين عکسها در اتاقهاي تاريک ظاهر ميشن !
پس هر وقت تو قسمت تاريک زندگيت واقع شدي .. بدون که خدا مي خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه


+ نوشته شده در  ساعت 18:39  توسط مرتضی | 

+ نوشته شده در  ساعت 18:16  توسط مرتضی | 
وقتی تو با منی چرا من غم خورم ؟

+ نوشته شده در  ساعت 17:20  توسط مرتضی | 

اي كاش مي شد ستاره ها راچيد و با دست لمسشان كرد،

اي كاش مي شد دل ها را به هم نزديك كرد و

ای کاش می شد فاصله هارا کم کرد

در فراز هاي زندگي صبورانه قدم برداشت،

اي كاش مي شد با دل هل زندگي كرد،

اي كاش مي شد بي انكه اشكي ريخت زندگي كرد

اي كاش مي شد مرگ را از خدا هديه گرفت،

              اي كاش تسكين دهنده قلبها هميشه با ما بود،                 

اي كاش مي شد محبت ها را با مهرباني و دوستي و محبت پاسخ داد و

 اي كاش مي شد بدي ها را ناديده گرفت و خوبي هايش را نظاره كرد،

اي كاش مي شد من؛من بودم تنها در روياي زندگيم،

اي كاش مي شد مسافري بودم كه وقت اراده بر مي گشتم،

اي كاش ذره اي دلم اسوده بود،

اي كاش اشك هايم قابل تجمع بود،

اي كاش شكستن دل ها را كسي لمس نمي كرد،

اي كاش من براي هر كسي پيش قدم در سختي ها بودم،

اي كاش من؛تنهاي،تنها براي خودم بودم.

+ نوشته شده در  ساعت 19:41  توسط مرتضی |